بالاخره همه چی تموم شد...
کنکورم دادیم و اینم از سرمون گذشت...
حالاخدابخیر کنه ۱۲مرداد رو که نتایج رو میگن...
خداجون،توکل به خود توانات...
سلامییییییییییییییییییی چون سلامییییییییییییییییییی که من برگشتممممممممممممممممممممم![]()
![]()
![]()
بالاخره همه چی تموم شد...
کنکورم دادیم و اینم از سرمون گذشت...
حالاخدابخیر کنه ۱۲مرداد رو که نتایج رو میگن...
خداجون،توکل به خود توانات...
سلامییییییییییییییییییی چون سلامییییییییییییییییییی که من برگشتممممممممممممممممممممم![]()
![]()
![]()
تودورانی که این وب رو داشتم خیلی چیزها یادگرفتم!باخیلی ها آشنا شدم!
بااخلاقها و فرهنگها و اعتقادات مختلف!
خیلی ها اومدن و گفتن دوسم دارن!خیلی هاگفتن میخوان بیشتر بامن آشنا بشن!خیلی ها مثل خواهربودن برام!خیلی ها درددلاموگوش کردن و رو زخمام مرهم گذاشتن!
همتونوقلبا دوست دارم و اگه طوری برخوردکردم که ناراحتتون کردم،خواهش میکنم منو ببخشید!
من دیگه از این به بعد،تا یک سال اینجا نمیام!
شاید گاها بیام و اگه نظری داده شده بخونم ولی نه جواب میدم و نه پستی میذارم!
واقعا دلم تنگ میشه!واقعا!ولی چیزای مهمتری تو زندگیم دارم!
بازهم میگم،همتونو از صمیم قلب دوست دارم..........................................................
وقتتون به خیر باشه و موفق باشید!
خدانگه دارتون!
عاشقانه بغل کرد دلم گرفت!به دلم گفتم : درسته که من طوری زندگی کردم که نذاشتم هیچ پسری
روی من تاثیری بذاره و حتی به خودشون جرات بده به من یک کلمه حرف بزنه ولی منم یه
دخترم،واقعا گاهی دلم میخواد یه غریبه آشنا بیاد و منو سخت درآغوشش بگیره و منم بتونم به
سینه های مردونش تکیه کنم و اعتماد کنم!درسته به دلم هشداردادم که دور هرچی عشق و عاشقی
رو خط بکشه ولی گاهی واقعا دلم یه آغوشِ مردونه میخواد... یکی پراز اعتماد...
+بازم میگم(گاهی)
اشتباه من این بود . . .
هر جا رنجیدم لبخند زدم،فکر کردند درد ندارد،سنگین تر زدند ضربه ها را
بذارید روشن کنم قضیه رو!من تا حالا عاشق نشدم و با کسی هم نبودم و ....که حالا بخوام دلتنگ و درمونده ی طرف باشم!هیچ وقتم این بلا رو سر خودم نمیارم!
درد من چیزه دیگست!
پس این همه نصیحتم نکنید!
هیچ کس نمیداند
پشت این چهره ی آرام
در دلم چه میگذرد
هیچ کس نمیداند
این آرامش ظاهر و این دل ناآرام
چه قدر خسته ام میکند
+حالمو نمیفهمم!واقعا با روحم Disconnectam
+از خستگی ها و دیوونه بازیهام خسته شدم ولی بالاجبار شادم(چه جالب!!!)
every thing was finished
and i am sorry for me again
دیشب خواب دیدم که رفتم تو کما،امروز تعبیر شد!چقدر تلخ بود امروز!چرا روزگار باهام کنار نمیاد!؟چقدر عدد 2 برام نحس بوده.همیشه همه چیز برام با عدد 2 تموم میشه!
یک ساعت به طور متوالی گریه ، بعدم احساس درد شدید تو چشم و سر،خوردن استامنیفون کدئین و ژلوفن و اقسام اون و 3ساعت تمام خواب مطلق!
حس بدی مث حس همون کما دارم!گفته ام که قوی ام پس باید قوی بمونم!
اه!!!![]()
اصلا چرا بحث کردم؟!چرا عصبانی شدم؟!دختره ی دیوونه چرا از کوره در رفتی آخه؟!چیزی نگفته بود که!
ولی وقتی فکر میکنم میبینم ،نه، اون به هیچ وجه حق نداشت که موضوعات گذشته رو به روم بیاره،مخصوصا که اشتباه من بوده!
لعنت به این روزای گند زندگی!هیچ چیزی،هیییییییییییچ چیزی بر وفق مرادم نیست!
+آموخته ام که تنها فردی که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي
+آموخته ام که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
+آموخته ام که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
(پس اتفاق امروز اشکالی نداره
)
نظرتون چیه؟!انتقام یا بیخیال شدن؟!
+ خودم که خیلی تمایل دارم یه بلایی سرش بیارم
+ کلا کاریش هم نخوام داشته باشم،وقتی یادش میافتم،یه حرصی
از مغزم میاد تو دستم و تمایل داره به صورت یه مشت بره توفیسش!![]()
دوستی پرسید : خوش میگذره ؟!
گفتم : خوش میگذره مال قدیم بود ، الان دیگه فقط خوشم که می گذره...
i cant have a sigh of relief +
i cant consentrate not much these days +
این روزها
فاصله عشق و فاحشگی در حد یک شب است .....
شبی که نمیدانی فردایش عاشق میخواندت یا فاحشه ....
به همین سادگی....!!
پنـاه آوردم بــه دنیــای ِ مـجــازی !
غــافـل از این کــه ، آســمون ، هـــمون آسـمونــه ...
+چه بسا بد ترم باشه ![]()
+حس اعتیاد بهم دست داده ولی کاری نمیتونم بکنم،خیرسرم کنکورم دارم
امشب پر بغضم !... شانه ات ساعتی چند رفیق ... ؟
+کسی حتی دیگه نیست که بخوام پول بدم تا یک ساعت رو شونش گریه کنم
+امروزگندترین روزممکن بود
چقدر دلم می خواهد نامه بنویسم
تمبر و پاکت هم هست
و یک عالمه حرف
کاش کسی جایی منتظر بود . . .
+دلم کار دست است،خودم بافتمش،تارش را از سکوت،پودش را از تنهایی،همین است که خریدار ندارد...
+نامردی از سر و کولت میباره بی احساس
تو حموم رو نوک پاهام دارم باله میرقصم...
مستِ مست...
آب داغو باز گذاشتم...
دلنشین تر از صداش،بخارشه...
کل حموم رو بخار گرفته،طوری که نفس کشیدن واسم سخت شده...
وقتی راه گلوم بسته میشه،وقتی چشام سرخ میشه،وقتی حس مرگ دارم...
همه چیز یادم میاد،یادآخ گفتن های شبونه...
فکرت کجا رفت؟آخ از درد دلم بود...
یادم میاد که یکی بهم گفت خودکشی کن....
هه،حتی یاد داد چجوری...(آشغالِ عوضی)
گفت وان رو پرازآب داغ کن، دست راستتوآروم بذار توآب، به بدترین چیزافکرکن تا حرصت دربیاد، بعد تیغو بکشو...، گفت چون تو آب داغِ دردی حس نمیکنی...
آخرین چرخشِ بالمو رفتم و پریدم تو وان....
آخیش،چه آبی....
تواون بخارغیلظ سعی کردم یه نفس عمیق بکشم...شایدآخرین نفس عمیقم...
نمیدونم چراخاطرات خوبم یادم میومد...
نه،نمیخوام،من صبورم،می ایستم،جواب تمام بدی ها رو مثل خودشون میدم....
هی فلانی،غلط کردی به من میگی خودکشی کن!
هی جنس مذکری که با وقاحت توچشمای من نگاه کردی و گفتی اینجوری خودکشی کن،غلط کردی!
اول برو خودت خود کشی کن،چون انقد ازت متنفرم که اگه خودت،خودتو نکشی،این منم که میام و میکشمت....
دوس دارم سیگار بکشم... تا تهش.... تا اونجا که خاکسترشو بذارم رو چشمام... بسوزم... تا عمق وجود...
تا دیگه حرف نزنم... تا دیگه نشنوم ... اونقدر سیگاربکشم ک تمام وجودم غرق دود بشه... هرپکش شاید
منو دورم کنه از واقعیتها....
خیلی زندگی کثیفی شده... خیلی... بوي گند تمام کشور رو گرفته...
همه خائن و شهوت پرست شدن... دیگه آدمم پیدا میشه؟... هرچی نمیخوام به دور و برم توجه
کنم بیشتر جلوم ظاهر میشن....
اَه... لعنت... پاکت سیگارم کو... کی برش داشته... چرا نمیذارید
راحت باشم...
میخوام دود سیگار نذاره ببینم چه اتفاقات گندی داره اطرافم میفته...
میدونم که نمیشه سیگار بکشم... میدونم .... نمیخواد بهم بگی... خودم میدونم....
شاید بهترین راه ...
کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟
با درون سوخته دارم سخن.
کی به پایان میرسد افسانه ام؟
بـایـد ۱فـکـریـ بـکـنـمـ...دیـگـهـ ایـنـجـوریـ نـمـیـشـهـ....
کـسـیـ راهـیـ مـیـدونـهـ بـگـهـ...
با هم بنشینیم و حرف نزنیم...
.باهم بنشینیم و به هم نگاه نکنیم...
.باهم بنشینیم وسکوت کنیم...
.باهم بنشینیم و فقط حضوریکدیگر را و غیبت همه ی بیهوده ها را احساس کنیم...
عکس همیشه که غیبت یکدیگر را احساس میکنیم و حضوربیهوده ها را...
وای که چقد دوباره اومدن شیرینه!مث این میمونه که با تمام وجود ۱قهوه تلخ ترک بخوری![]()
تعطیلات مث این میمونه که هر روز تا2 بخوابی و بعدش 1دوش آب سرد بگیریو بعدش دست پخت شیرین مامانتو بخوری![]()
بالاخره از دست این امتحانای گند راحت شدم!آقا،خیلی افتضاح بود!خدا اون روز کارنامه رو نرسونه!![]()
هییییییییییییییییییییییییی!راحت که چه عرض کنم!احتمالا فقط تا ۲هفته !بعدش شروع میشه که مگه تو کنکور نداری پس چرا انقد ول میچرخی!؟
منم
ومیگم بیخی بابا،مگه اون صندلی خالی شریفو ندیدین که مال منه!
خلاصه دیگه ! راستی میخوام به مناسبت بعد ۱ماه اومدنم ۳تا پست بذارم!
یکیش که همینه و به افتخار خودمه!![]()
دومیش شنیدم که ۲۹ مبعث پیامبره!
سومیش بخاطر متفکر خودم،dr.shariatiهست که 29 خرداد تاریخ شهادتشه!![]()
ولی چه کنم
درس و زندگی مهم تره دیگه.پس من میرم تا اول تیرماه![]()
![]()
![]()
می دانم پنج شنبه ها
چشم انتظار هستی مادر...
پس اشکهایم را از راه دور
همچون دسته گلی برایت
می فرستم
تا بدانی این دل طوفان زده ام
تاهستم با یاد وخاطرتو می تپد...
دوستت دارم مادر.....

مادر سر چشمه گیتی...
غنچه ای در سبزه زار زیبای طبیعت شکفت و کلمه ی مادر ، در پهنه گلبرگان سرخ آن او که همچون خون مادر است ، بیرون جهید و خود را در آسمان بیکران آبی سوار بر بال پرنده محبت دید.
آری! به راستی مادر کیست که گیسوانش هم چون گیسوان فرشته طلایی است؟ مادر کیست که زمزمه محبتش لالایی اوست؟
مادر آنست که گهواره چوبین فرزندش را از لابلای صخره ها و از میان آبشارها و صدها گل زیبای یاسمن بیرون می کشد و با دستان مهرآمیزش آن را تکان می دهد...
مادر آنست که اشکش همچون شبنم بر قلب گلبرگ ، گل عشق است، صدایش هم چون مرغ غزل خوان در طبیعت است و بوسه اش همچون نور خورشید بر سبزه زار است و استواریش همچون کوهی بر دل خاک...روزت را ارج می نهم و بوسه میزنم بر جای پایت.


بعضی از مردم مثل توت اند٬بااندک تکانی٬بدون هیچ مقاومتی زود می افتند.
بعضی دیگرمثل انارند،باتکان دادن نمی افتند و باید جلورفت و آنها را بادست چید.
بعضی دیگرمثل گردوهستند،دم دست نیستند و باتکان دادن هم نمی افتند،بایدباچوب توی سرشان زد تا بیفتند.
بعضی دیگرهم مانندنارگیل هستند،نه باتکان دادن می افتند و نه باچوب زدن،سرسخت تر از این حرفاهستند...
کدوم نوع شخصیت رو دوست دارین؟!به نظرتون چه جوری بودن بهتره؟!
منکه نارگیل رو ترجیح میدم چون سفت اند ولی دلشون سفیده...
تاریخ را به پایان بردم،
واکنون رسیده ام به توده ای عظیم،
همچون کوهی،
از حرفایی که برای نگفتن دارم...

این چندوقتی که سرم شلوغه،دیگه سراغ کتابهای دکترنرفتم.ولی امروز دیگه نتونستم تحمل کنم.خیلی دلم براش تنگ شده بود.گفتم حداقل یک حرف از حرفای سوتکش رو بخونم...
زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد،آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست،من دگر به پایان نیندیشم،که همین دوست داشتن زیباست
There are moments in life when you miss someone
So much that you just want to pick them from
Your dreams and hug them for real
گاهی در زندگی دلتان به قدری برای كسی تنگ می شود
كه می خواهید او را از رویاهایتان بیرون بیاورید
و آرزوهای خود در آغوش بگیرید